یاس نو: قرار بود برويم مشهد با چند تا از نويسندههاي چلچراغ و خانم نازي
صفوي نويسنده كتاب دالان بهشت، اتفاقا كتابي بود كه اين روزها درمشهد به
صورت غيرقانوني چاپ ميشود و هيچ ارگاني يا ناشري براي جلوگيري از اين
دزدي كمك نميكند و ميدانيد افسانه حق كپي رايت و اين ماجراهارا،
اتفاقهايي افتاد كه گفتم نميروم.
9 صبح ستاد هنرمندان كه هنوز در منطقه قيطريه است دور هم جمع شديم تا يك
كمي فكرهاي جديد بكنيم. شب تانيمههاي شب سرصحنه بودم. اين روزها انگار
دارم توي خواب راه ميروم. هم كارم زياد شده و هم دلهرههايم. چشمهايم
سرخ و رنگم پريده.
حميد فرخنژاد به من زنگ ميزند؛ دلخور و عصباني از اوضاع است، دارد حسابي
داد ميزند. به حميد ميگويم تند نرو و آرام باش دوست عزيز. گفتوگو يادت
نره، گفتوگوي تمدنها. صبر كن و آرامش داشته باش، به موقع حرفهايمان
راخواهيم زد. من از همه فيلترها ميگذرم و بالاي صفحه فيس بوكم مينويسم:
اندكي صبر سحر نزديك است و بعد ميروم و باز مينشينم در جلسه، در آرزوي
يك چاي.
بچههاي ستاد مشهد بيرون نگرانند، آمدهاند دنبال ما. مطمئنم كه نميتوانم
بروم. از جلسه بيرون ميآيم تا بگويم بهشان كه چرا الان به صلاح نيست كه
بروم. چشمهايشان زبانم را ميبندند. منتظرم و اميدوار.
ميگويم ميآيم اما تنها براي حضور به عنوان يك زائر در مشهد. شوقشان دل
مرا به آتش ميكشد و باز دعا ميكنم خدايا اين جوانهاي عاشق را نااميد
نكن.
ساعت 2 بعدازظهر است و من با همان لباسي كه از خانه بيرون آمدهام در خيابان امام رضاي مشهد هستم.
شهرزاد از من ميپرسد دلهرهات كم شده؟ جواب ميدهم من هرگز در اين خيابان
دلهره نداشتم. گفته بودم عاشق غيرمترقبهها هستم اما من ساعت 12 هم گمان
نميكردم زائر بشوم يعني ديگر خيلي غيرمترقبه بود.
قربان امام رضا بروم كه بازياش هميشه با من بازي معجزه است. شيفته بازار
رضا هستم و با ديدن كاسبهاي جواني كه در و ديوار مغازهشان را سبز
كردهاند اندكي ذوق ميكنم. چفيه و تسبيح ميخريم و ميفهميم حمايت از
مهندس اينجا هم به اندازه تهران خوب است و برميگرديم حرم.
بروبرگرد ندارد، عادت دارم دستم را به ضريح برسانم البته اگر وسط راه هي
چادرت را نكشند و نگويند خانم فيلمبرداريه؟و تو هم كوتاه نيايي و هي بگويي
نه! زندگيه واقعيه. با امام رضا حرفهايم را ميزنم و به آنجايي كه دوست
دارم ميروم. رواق شيخ بهايي.
هر دو را به اميد جوانان وطنم قسم ميدهم كه شفاعت ما را پيش صاحب اصلي
اين رنگ سبز بكند تا 24 خرداد را جشن بگيريم، شايد جشني يکباره.
مقنعه و چفيه و دستبند سبزم در هواپيماي برگشت باعث ميشود تا از طرفداران
دولت نهم الفاظي بشنوم كه شك ميكنم اينجا استاديوم آزاديست يا هواپيما،
فقط يك جمله ميگويم من تا 24 ساعت جواب اين توهينها را نخواهم داد، مردك
ميگويد بعدش هم نخواهيد داد با اين لباسهاي سبز لجني. حراست هواپيما
دخالت ميكند و به من پيشنهاد ميدهد تا جايم را عوض كنم. ميگويم نه وقت
آن است كه آقايان بفهمند ما زنان براي احياي حقمان نيازي به دور شدن و
تغيير وضع نداريم. ساعت 12شب است رسيدم تهران. ميروم سر فيلمبرداري،
شبكاري، خدايا عاشق اين نقشههاي غيرقابل پيشبينيات هستم.