شاید با دیدن چشم تو آغاز شود عشق ، اما در آن نمی ماند و می گذرد ....................................................... رنج عشق به اینست که همه تورا به خود باز می شناساند ...............................................
مگذار معشوق در حصار چشم تو تکراری شود .............................................
آن گاه پا به جاده عاشقی گذاشتی که خواستی او را تحت تاثیر قرار دهی
معشوق شبیه باور تو از عشق است ....................................................... عشق را با التماس به دیگری ابراز نکن ، التماس اورا عاشق نمی کند ...............................................
عاشق حقیقی فقط می پذیرد و می بخشد ........................................
ای عشق آدمها پیر میشوند و تو درقلبها جوان می مانی ؛ راز این طراوت چیست ؟ ..........................................
عشق در قلبت نشسته ؛ به انتظار آنچه تو می خواهی بخواه تا همان شود ..............................................
عشق ؛زندگی با قلب است و ترس ؛ زندگی با ذهن . شاهد باش که ذهن میخواهد عشق را در تو به حصار بکشد. .......................................................... دل چیز غریبی است. با کوچکترین شادی و خوشی , بزرگ می شود آنقدر بزرگ که می توانی تمام شادی ها و خوشی های دنیا را در آن جا دهی ... و با کوچکترین غم, کوچک می شود و فشرده و کمترین غم هم روی آن سنگینی می کند و احساس دلتنگی می کنی...! .............................................................
با همه ی حقارتی که دوست داشتن برایم به ارمغان اور هنوز هم دوستت دارم و این همان نقطه ضعف بزگ منه...! ...........................................................
تنها دلیلم برای نوشتن او بود
و اینک...
او دیگر نیست! ........................................... اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟ .......................................... اگر عشق نبود کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود