من بدعتی در این سرزمین گذاشتم که حتی اگر فردا هم از این دنیا بروم هیچکس نمی تواند نگوید: «مشکی رنگ عشقه». این صرفا یک حرف تبلیغاتی نبود، با این حرف می خواستم این را بگویم اگر هر چیزی را گفتند بد است سریع نپذیریم، اول فکر کنیم و بعد بگوییم بد است.
به گزارش «24»، رضا صادقی خواننده محبوب نسل جوان که چندی پیش به خاطر گلایههایش از برنامه «خندهبازار» در بورس خبرها قرار گرفت، در گفتگوی مفصلی از فضاهای دیگری همچون سبک زندگی، مطالعه، بازیگزی و فیلمی که در آن بازی میکند، گفته است.
صادقی اگرچه ساخت فیلم «بی خداحافظی» را درباره شخصیت خودش نمیداند اما میگوید: «بی خداحافظی» در مورد زندگی من نیست و فقط گوشه هایی از زندگی من در آن وجود دارد. بخشهایی از گفتگوی او با روزنامه همشهری را در ادامه میخوانید:
* وقتی کتاب می خرم قصدم این نیست که بدانم چه حرفی برای من گفته است که دوست داشته باشم آن را بخوانم، بیشتر می خوانم تا بدانم که چه دارد و چه حرفی می زند و ذهنم را از هر چه آگاهی یا ناآگاهی از خواندن یک کتاب هست خالی می کنم. سرکلاس درس، شما نمی روید روی معلم را کم کنید بلکه سر کلاس حاضر می شوید تا به حرف های معلم گوش بدهید.
* تعدادی از کتاب های دکتر شریعتی هست که احساس می کنم با نوع روحیات من و نوع زندگی ام نزدیکی دارد. سیری که این انسان بزرگ در زندگی اش داشته خیلی عجیب و فراآسمانی است و به نظر من چیزی بیشتر از عشق و عرفان است. همه زندگی این آدم مجموعه ای از یک انسان است؛ مجموعه ای از تمام رفتارهای انسانی. جمله جالبی هم دارد که می گوید: «من به کسی خیانت نکردم و اگر خیانتی کردم فقط به دلم کردم و فقط بدهکار دلم هستم. می خواستم که نشود، نشد...» به همین خاطر برخی از کتاب هایش را وقتی می خوانم زیاد نمی توانم با زندگی خودم تطبیق بدهم اما بعضی از جملاتش خیلی به من نزدیک است و می توانم قسمتی از زندگی ام را در آن جای دهم. اصولا دوست ندارم خودم را پشت جمله های بزرگ آدم های بزرگ پنهان کنم.
* کتاب نمی خوانم که مدعی شوم و بخواهم در حرف ها و مصاحبه هایم از آن استفاده یا سوء استفاده کنم. به نظرم آدم باید کتاب را یاد بگیرد. برای فهمی که به درد روزمرگی اش بخورد. من اعتقاد راسخ دارم به اینکه اگر قرار است واقعا زندگی کنم باید کتاب بخوانم و سکوت کنم.
* کتاب زیاد می خوانم اما در مقطعی به دلیل اینکه خیلی درگیر کار و زندگی شدم دیگر زیاد مطالعه نمی کردم و بیشتر تلویزیون تماشا می کردم که این اتفاق ناراحتم می کرد. قصدم بی ادبی به برنامه های تلویزیون نیست اما منظورم این است که به دلیل اینکه زیاد تلویزیون تماشا می کردم دیگر فرصت مطالعه نداشتم و این قضیه آزارم می داد. به همین دلیل 11 ماه تلویزیونم را از خانه بیرون بردم و فقط کتاب خواندم. البته یک ماه اول خیلی برایم مشکل بود چون به صدای اضافه آن عادت کرده بودم اما به تدریج به سکوتی که در خانه حاکم شده بود عادت کردم. تا اینکه خواهرم برای انجام کارهای پایان نامه اش به خانه ام آمد و به خاطر او مجددا تلویزیون را به خانه آوردم.
* جبران خلیل جبران نوعی گستاخی عاشقانه دارد که آن را دوست دارم. یک گستاخی عاشقانه ای که درد و رنج نیست اما گنج هم نیست؛ حرف های عاشقانه ساده ای است که ما یادمان می رود. نوشته های او یک تفکر ادبی است که احساس می کنید چقدر او را می شناسید و می دانید اما گفته نمی شود. این نویسنده من را با شاعری عرب به نام «نزار قبانی» آشنا کرد که خیلی در مورد زن ها درست می نوشت. من هم از آنجایی که مدافع حقوق زنان هستم، به او و اشعارش علاقه مند شدم.
* به یادم می آورم وقتی کلاس اول دبستان می رفتم به خاطر مشکل جسمی که داشتم مادرم هر روز من را بغل می کرد و به مدرسه می برد و در گرمای 45 درجه جنوب تا ساعت 12 ظهر منتظرم می ماند تا مدرسه تعطیل می شد، با ز من را به آغوش می گرفت و به خانه بر می گرداند. آنجا بود که دیدم چه مادر بزرگی دارم. سال ها پس از آن زنان دیگری چون پروین اعتصامی و ... را شناختم و وقتی به آنها نگاه می کردم می دیدم که ما بعضی مواقع برخی مسائل را فراموش می کنیم. همیشه درگیر این موضوع بودم که چرا بعضی فرهنگ ها با وجود جایگاه بزرگ زن اینطور با او برخورد می کنند. یک زن در دوره ای که زندگی می کند یک تفکر و یک انسان از خودش به جای می گذارد و می رود؛ انسانی با یک تفکر. اما چرا این حرف ها را گفتم به این دلیل که من از جبران خلیل جبران رسیدم به نزار قبانی و از او رسیدم به یک زن شاعر عرب به نام غاده السمان که شعر خیلی جالبی دارد با این مضمون که : «من به دنبال عشق نیستم، من به دنبال زنی هستم مثل خودم که کودکی به دنیال می آورد که به آن کودک یاد می دهد چگونه به من بی احترامی کند». این حرف ها را زدم که بگویم هر کتابی باید چیزی برای تو داشته باشد.
* عشق در برهه سنی و زمانی و حتی اتفاق اجتماعی تعبیر جداگانه ای دارد. تعبیری که من از عشق پنج سال پیش داشتم، امروز ندارم. منظورم این نیست که عشق تغییر می کند نه، فقط به تجدد و تفکر می رسد و محترم تر و معقول تر می شود. من مخالف این جمله ام که می گویند عشق، عقل و منطق ندارد. عشق بی منطق یعنی حماقت مجنون چون کاری برای لیلی نمی کند ولی عشق منطقی یعنی عشق فرهاد که به خاطر شیرین کوه را می کند با اینکه می داند شیرین را به او نمی دهند.
* نگاهم به اطراف خودم خیلی سطحی است و عمقی نیست. چون اگر به عمق بروم اطراف «رضا صادقی» خواننده را می بینم نه خودم را و آن را دوست ندارم. چون من از رضا صادقی خواننده خیلی بزرگترم. او فقط تفکر من را می خواند به همین خاطر هم هیچ گاه نه به کسی حسادت کرده ام،نه از کسی بدم آمده و ... اما در مورد زندگی باید بگویم از تولد امسالم به بعد کمی به آن امیدواتر شده ام...
* فقط می توانم بگویم اتفاق خیلی خوبی در زندگی ام افتاد که از بابت آن خوشحال هستم. در کل سال 90 برای من شروع خوبی داشت. یکی مقوله فیلم سینمایی بود که بعد از چهار سال پذیرفتم کار کنم، دیگری آلبومی بود که منتشر کردم، کنسرت های خارج از کشوری که رفتم و ... کلا سال خوبی بود.
* «بی خداحافظی» در مورد زندگی من نیست و فقط گوشه هایی از زندگی من در آن وجود دارد. اتفاقا ایمیلی از یک دوست خوب داشتم که برایم نوشته بود: من به شما علاقه مندم اما یک سوال دارم که چرا فکر کردید زندگی تان آنقدر مهم است که درباره اش فیلم ساخته شود؟ من از این حرف ناراحت نشدم و اصلا این جور حرف ها را دوست دارم و می خواهم جواب این دوست خوبم را بدهم. اولا این فیلم زندگی من نیست، دوما اینکه می خواستم بگویم آدمی با یک شرایط خاص و محدودیت هایی که شهرش داشت و محروم بود توانست با کمترین امکانات ماندنی شود، نه خواندنی. سخت آمد، سخت نشست، سخت خواند و سخت زندگی کرد اما سخت هم تلاش کرد که ماندنی بشود و ماند و ما منکر ماندنش نشویم.
* من بدعتی در این سرزمین گذاشتم که حتی اگر فردا هم از این دنیا بروم هیچکس نمی تواند نگوید: «مشکی رنگ عشقه». این صرفا یک حرف تبلیغاتی نبود، با این حرف می خواستم این را بگویم اگر هر چیزی را گفتند بد است سریع نپذیریم، اول فکر کنیم و بعد بگوییم بد است.
* من در این فیلم بازی نکرده ام، به دلیل اینکه بازیگر نیستم و نمی خواهم باشم. می دانستم کسی که به دیدن این فیلم میآید توقع دیدن بازی مارلون براندو را از من ندارد. من در این فیلم فقط خودم هستم و پشت هنرمندانی مثل محمدرضا فروتن، شقایق فراهانی، افشین هاشمی و از همه مهم تر آقای امینی، آقای جعفری، آقای آبنار، آقای نشاط و ... بودم. من دنبال یاد نبودم بلکه دنبال یادگاری بودم زمانی که می خواستم وارد مقوله بازیگری و سینما شوم یک نفر باید می بود که این اژدهای 30 سر (از نظر من در آن زمان) را به من بشناساند. در آنجا بهترین فرمانده ای که داشتم پیام دهکردی، یکی از نابغه های تئاتر ایران بود.